من یک زنم




Monday, August 30, 2004

٭ ...
دیروز روز بلبشویی بود، بی خود و بی دلیل...نه البته دلیل هم داشت اما نمیدونم چی بود، احتمالا یکی از اون در هم ریختگی های گاه و بی گاه. درس داشتم، یه پروژه مزخرف. فراز ده دقیقه پای کامپیوترش بود و ده دقیقه پای تلویزیون برای دیدن باقی مونده بازی های خنک المپیک. دلم آب میوه میخواست. آب پرتقال گرفتم یک لیوان پر. یاد آب میوه خوردنهام تو تجریش افتاده با فروزان. حالا چرا این موقع روز با اینهمه بیحوصلگی و درس و ورجه وورجه های فراز، باید یهو یاد فروزان میافتادم؟؟ دیونگی حتما!
ایستادم با لیوان جلوی تلویزیون...مثل بچه های سه ساله. فراز سرک کشید با خنده گفت: برو کنار هستی. ندید بیخودی عصیبانیم. رفتم تو اتاقم. آب پرتقال تموم شد و من دوباره هوس کردم. نصف لیوان دیگه درست کردم. حالا یادم افتاد که باید به یکی از دوستهام زنگ بزنم و قراری باهاش بذارم که جزوه های درسی مون رو به هم بدیم. اومدم تلفن بردام پام رفت تو اون یکی پاچه شلوارم و با سر رفتم تو در.
-آخ...چی شد؟
صدای فراز بود که با دویدنش به طرف آشپزخونه همراه شد. لیوان تو دستم شکسته بود. بوی آب پرتقال که رو کفپوش چوبی بریزه با بوی خون و بوی یک دلهره و ترس عجیب خورد تو صورتم. دست چپم میسوخت. از دیدن اونهمه خون و تکه ای از لیوان که مثل فیلمها تو دستم مونده بود ترسیدم، راستی راستی ترسیدم رگ دستم بریده باشه. انگشتهام رو تکون دادم که ببینم بریدگی جدی نباشه. نیم ساعت بعد اورژنس بودیم.
انتظار و درد و بی حوصلگی و مردمی که رفت و آمد میکردن معجون نامناسبی درست کرده بود که به عصبانیت بی دلیل من دامن میزد. نوازشهای فراز زیاد موثر نبود و آرامشی رو که شاید تو خیلی مواقع بهم میداد الان اصلا ایجاد نمیکرد. یه جورهایی دلم میخواست تقصیر فراز باشه که پاچه شلوار من بیش از حد گشاد بوده و من دلم آب پرتقال میخواسته و درس داشتم و فروزان نبود که بریم تجریش معجون بزنیم و به چاک دیوار بخندیم...
حیف نوبتمون شد. دکتر نیکلایسون رو میشناختم. پس امروز کشیک اون بود. نگاهی به دستم کرد و با شوخی پرسید چطور تونستم تنهایی این بلا رو سر خودم بیارم؟؟! خنده ام نگرفت اصلا چرا باید امروز کشیک اون باشه؟ برام توضیح داد که بریدگی عمیق هست اما خوشبختانه آسیبی به اعصابم نرسونده . باید بخیه میشد و من تازه الان یادم افتاد که قراره من بیشتر دردم بیاد و قراره یک سوزن بلند رودو سه بار توی دستم فرو کنه تا تمام این بریدگی لعنتی رو بی حس کنه! فکر کردم اگر بچه بودم الان جیغ میزدم و حدالاقل خودم رو راحت میکردم. اما بچه نبودم ...قبل از اینکه کارش رو شروع کنه فراز دستی رو سرم کشید . گفت: زود تموم میشه. با خودم گفتم آره، و یاد روزهایی افتاد که مریض ها رو دلداری میدادم و راستی راستی باورم میشد که قراره زود تموم بشه، اما امروز دیرباور شده بودم. شروع کردم به گریه. های های گریه کردم. برام مهم نبود که چقدر از دکتر نیکلایسون با اون عینک صادق هدایتیش خجالت میکشیدم اگر من رو دوباره تو بیمارستان میدید. آره، من حتما بعدا ازش خجالت میکشدیم. حالا دیگه آغوش فراز خوب بود. کاش خونه بودم ...چشم هام رو بستم.
دکتر گفت: خوب الان یک سوزش حس میکنی...اما این سوزش خیلی دردناک بود و انگار تمومی نداشت. دیگه گریه ام نمیاومد. دستم کم کم کرخت میشد و درد میشد ک خاطره.
لبهای فراز رو رو پیشونیم حس کردم. بوی عطر همیشگی اش پر شد تو بینی ام. چشمهام رو باز کردم. خندیدم، خندید.
از دیروز تا الان من خیلی لوس شدم.







Thursday, August 26, 2004

٭ شما هنوز یک خانمید!

خانم Karen Hækkerup کاندیدای پست سر شهرداری کپنهاگ شده. این خانم جزو سوشیال دمکراتهاست و تجربه کارهای سیاسی و دولتی هم داره. دختر فعالیه و البته بسیار خوش سرو زبون. هفته پیش، نوزده آگوست، مصاحبه ای با این خانم شد در این مورد که چرا با اینکه آقایون زیادی هستن که تجربه بیشتری دارن، کارین خودش رو کاندید کرده و امیدواره که شانسی داشته باشه. جوابهایی که کارین داد به نظرم زیباترین و محکمترین پاسخ هایی بود که میشد به یک نظام مردسالار داد. خبرنگار ازش پرسید: اولین مانع تو برای این پست شاید زن بودنت باشه، چه چیزی باعث شد خودت رو کاندید کنی؟ کارین بعد از یک سکوت طولانی جواب داد:" من واقعا نمیدونم چی بگم. چون تا حالا هیچ زنی برای این عنوان کاندید نشده پس معنی اش اینه که زنها نمیتونن از عهده اش بریبان؟؟ خوب من اولین نفری هستم که کاندید میشم و راه رو برای بقیه باز میکنم. به نظر شما نمیشه هم مادر بود و هم سر شهردار؟؟ یا اینکه یک زن نمیتونه مدیریت کنه و یا شاید فکر میکنین در محیط خشن مردها کم میاره؟؟ نه، من باید مدیر باشم و نه یک مرد!"
ازش پرسیده شد که فکر نمیکنه با داشتن سی سال زن، برای اینکار جوانه؟ کارین هم خیلی راحت گفت:" مگه ما وزیر سی و دو ساله در کابینه نداریم؟؟ چرا همه به خودشون حق میدن از یک زن چنین سوالی بکنن اما از هیچ مردی پرسده نمیشه که برای شغلش جوانه؟؟"
من به شخصه کارین رو از یکی دو مصاحبه تلویزیونی میشناسم و برای جسارتی که داره بسیار احترام قائلم صراحت لهجه کارین مثال زدنیه و واقعا نماینده اون گروه زنانیه که هم یک مادرن و هم یک فرد مثبت در جامعه. مطمئنم که تعداد این زنان کم نیستن که رو به باد مهاجم میاستن و مخالفتهای احمقانه رو پشت سر میگذارن.







Monday, August 23, 2004

٭ به اندازه سر سوزن، همین

شهر نکا شاهد یک حرکت زیادی انقلابی بود که در اون دختر جوانی رو به جرم انجام اعمال منافی عفت، که البته همه معرف حضورتون هست معنی اش چیه، اعدام کردن. خبر رو تو وبلاگ عمق عزیز خوندم و شکه شدم. شرح مفصلش همونجا هست . تریبون فمنیستی ایران هم مطلب دردناکتری در این مورد نوشته که خبر از مرگ عاطفه، بله مرگ هم زمان قانون و عاطفه در ایران میده. توی ذهنم الان فقط یک چیز میگرده و تنها آرزوی یک چیز رو دارم . برای همه اونهایی که این خبر رو شنیدن و مثل همه خبرهای دیگه از کنارش گذشتن، برای همه اونهایی که توی اون میدون ایستادن و تاب خوردن تن اون فاسد رو نگاه کردن و شاید هم ته دلشون از نابودی این لکه ننگ احساس رضایت کردن، برای همه اونهایی که هنوز قوانین عصر دایناسور رو راه نجات یک ملت میدونن و تا گردن فرو رفتگی مردمی رو در بدبختی و کوتاه فکری نمیبینن...برای همه اونها و خیلی های دیگه آرزوی یک سرسوزن وجدان میکنم...باقی اش پیشکش شون آخه از قدیم تو کتابهای درسیمون خونده بودیم: درخانه اگر کس است یک حرف بس است.







Saturday, August 21, 2004

٭ اینجوری هم میشه
اولین بارم بود این جور مهمونی ها میرفتم، البته قاطی بر و بچه های ایرانی. شاید اگر میدونستم خانمهای ایرانی هم هستن اصلا نمیرفتم. تعارف ندارم با خودم. حوصله خانمهایی رو هم ندارم که وقتی حتی میخوان برن سیزده بدر، ناخن مصنوعی میکارن! اختلاف سلیقه اس دیگه، قرار هم نیست کسی به زور به دیگری تحمیل بشه. در هر حال رفتم. فراز خونه موند هر چی نبود فقط خانمها دعوت شده بودن! بوی حشیش بود و سر و صدای راک. صاحبخانه به جام شامپاینش چند ضربه زد و بعد از خوابیدن همهمه، خیلی بشاش گفت که آخر شب سورپرایزی در کاره. دو تا دختر مکزیکی کنارم بودن. فرخنده دوستم میشناختشون. گفت: مکزیکی به این طنازی و زیبایی دیده بودی؟ راست میگفت. سه چهار تا گیلاس بیشتر نخوردم اما همون چند تا من رو گرفت. کم کم سرها گرم شد و رقص ها داغتر. یکی از دخترهای دانمارکی رفت بالای میز و گفت میخواد استرپتیز کنه! تیپش که به این به اینکارها نمیخورد اما اثر مشروب اونقدر قوی بود که جای فکر براش نگذاشته بود. صحنه جذابی نیود اما خنده دار بود. خانم صاحبخونه اومد سر میز ما شراب قرمز گذاشت رو میز و یهو پرسید: تو که یه فسقلی از کارهای پزشکی سرت میشه به من بگو چرا سکس تو صبح زود اینقدر لذت بخشه؟؟ خندیدم ، جوابی نداشتم اصلا فکرم کار نمیکرد و دلم هم نمیخواست با این خانم ، که احتمالا فردا حالش سرجاش میاومد و یادش میافتاد که دیشب با هستی بحث شیرین سکس داشته، تبادل نظر کنم. چند تا خانم جا افتاده ایرانی هم بودن. یکیشون رو میشناختم و خیلی برام جای تعجب بود که اونجان. خانم اومد جلو و بعد از احوالپرسی، گویا برای خالی نبودن عریضه پرسید نی نی تو راه دارم یا نه؟ گفتم نه، قرار هم نیست داشته باشم! چیزی نگفت رفت.
یه ربع از نیمه شب گذشته درزدنو سورپرایزمون بود. دو تا پسر بیست و پنج شش ساله اومدن تو. پرورش اندامی بودن. شصتم خبر دار شد سورپرایزمون چیه. استرپتیز مردانه!! فرخنده گفت: حال نمیکنی تو رو خدا! هیکل رو ببین. یکی از دخترهای مکزیکی به فرخنده گفت: ادامه بدن من که حالم بد میشه و غش غش خندید. نمیدونم تن ورزیده این مردها برام جذابیتی داشت یا نه، اما میدونم لوندی شون خیلی دیدنی بود. خانمهای جا افتاده خجالت زده شدن و رفتن تو آشپزخونه به هوای سیگار کشیدن. جیغ و داد خانمها قابل تحمل نبود. حرکات بعضی هاشون واقعا عجیب بود. شاید انتظارم از خانمهای ایرانی که دیده بودم چیز دیگه ای بود و حالا برام باور کردنی نبود که میشه اینجوری هم بود. جوانها که رفتن بحث سکس پیش اومد و خوب اظهار نظرهای مختلف در مورد سکس آزاد و سکس جمعی. آرزوهای خفه شده توی همه این اظهار نظر ها موج میزد و حیف که نمیشد به خیلی از این آروزها رو در شرایطی که این زنان داشتن جامه عمل پوشوند. فکر کردم چقدر با این دنیا فاصله دارم یا چقدر بهش نزدیکم؟ نمیدونستم جوابی پیدا کنم. مطمئن بودم از فردا داستانهای جدیدی در مورد خراب شدن رنان مطلقه مجلس پخش خواهد شد. کسی به دانمارکی ها کاری نخواهد داشت اما خانم میزبان و دو تا از دوستاش میتونستن موضوع یک داستان دنباله دار بشن. فرخنده گفت: فلانی بدجور دخل خودش رو با دعوت این دو تا جونک آورد!! گفتم: آخ عجب مردمی هستیم فرخنده! گفت: بیخود از الان زر زر نکن...! خندیدیم.
دیر وقت زنگ زدم فراز اومد دنبالم. پرسید خوش گذشت؟ نمیدونستم بگم آره یا نه، خوب اینهم یک تجربه بود و دیدن جنبه های دیگه ای از آدمها.







Friday, August 20, 2004

٭ ...
پشت چراغ قرمز منتظر بودم. پشت سرم چندین بوق گوش خراش گوشم رو آزار میداد. برگشتم دیدم یک آلفا رومئوی سیاه ایستاده پشت سر یک مزدا. راننده آلفا رومئو پسر جوانی بود که سرش از شیشه ماشین بیرون بود و داشت بد و بیراه به راننده زن مزدا میگفت که گویا در رد شدن از چراغ زرد تعلل کرده بود! تقریبا همه متوجه بوقهای آقا شده بودن. راننده داد زد: luder... یعنی همون فاحشه! من هم که با دوچرخه ام ایستاده بودم کنار، مات و متهیر این صحنه بودم. پسر جوانی که کنار راننده آلفا رومئو بود نگاهی به من کرد و گفت: به چی خیره شدی زنیکه؟ hvad glår du på, kvinde menneske?
من هم یهو از دهنم پرید: به یک فاحشه ریش دار!!! پسره یه جمله هم حواله من کرد اما چراغ سبز شده بود و راننده راه افتاده بود، نفهمیدم چی گفت اما از جواب خودم کلی خندیدم.








Tuesday, August 17, 2004

٭ ...
امروز تو مرکز بودم،( نمیدونم اسم این مرکز رو به فارسی چطور ترجمه کنم احتمالا خیلی بی معنی میشه!) کارم بیشتر حرف زدن با این خانمها و انجام کارهای اداریشون و یا کارهاییه که به امور پزشکی شون مربوط میشه، مثلا تماس با بیمارستانها و یا پزشکها. امروز با یک خانم دو رگه بنگلادشی صحبت میکردم. از ازدواجش تعریف میکرد. دانمارکیش زیاد تعریفی نیست اما انگلیسی خوب میدونه. خیلی خونسرد تعریف میکرد اونقدر که گاهی به نظر میرسید داره غوغای درونش رو پنهون میکنه. از خانواده اش گفت از اینکه شوهرش مرد واقعی نیست و اصلا توانایی جنسی نداره و در این چهار سالی که از ازدواجش گذشته هرگز نه سکس صحیح رو تجربه کرده و نه نوازشهای یک دست مهربان مردانه رو. گفتم اگر دوست داره میتونه راحت تر حرف بزنه.خیلی آروم گفت:" چی بگم بهت؟ تا حالا شده مردی انگشتهاش رو تا کف دست به زور وارد واجینات کرده باشه؟ یا مجبورت کرده باشه با بطری با خودت ور بری تا اون لذت ببره؟ توی فرهنگ ما همیشه زنها هستن که توی سکس مقصرن، یعنی اگه هر اتفاقی بیفته حتما زنها کوتاهی کردن، حالا ببین من چطور میتونم به مادر شوهرم بفهمونم که پسرش یک هیولاست و من تقصیری ندارم جز اینکه با این هیولا هم بستر شدم؟"
مدارک پزشکی این دختر چهل کیلویی سبزه رو کاملا نشون میده که به شدت مورد آزار جنسی قرار گرفته. به علت وارد کردن اشیای آلوده و بیشتر نوک تیز به رحمش، به عفونت و چسبندگی رحم دچار شده و احتمال حامله شدن در صورت ازدواج احتمالی براش خیلی کمه. ازش پرسیدم: "چرا هیچ وقت اعتراضی نمیکردی، چرا صبر کردی؟" جوابی که داد جواب آشنایی بود چیزی بود که قبلا از زبون زنهای هم وطنم شنیده بودم. گفت: " اون اوایل نمیدونستم سکس چیه فکر میکردم یعنی همین. آلت جنسی اش رو نشونم میداد و میگفت این فقط برای مکیدن اینجاست چیزی که من حتی از شنیدنش هم حالم بد میشد وقتی هم بعد از اورال سکس نمیتونست ارگاسم داشته باشه عصبی میشد و با دست بهم حمله میکرد. غیر از این مثلا کجافرار میکردم؟ بین فامیل که خجالت میکشیدم بگم چرا دارم ترکش میکنم، کسی از این چیزها نباید حرف بزنه. اما الان که مریض شدم به زور دکترم اومدم اینجا وگرنه زیر دستش میمردم."
این دختر بینوا به شدت از شوهرش میترسه. روزی ده بار به مسولان مرکز التماس میکنه که وقتی بیرون میرن مواظب باشن کسی دنبالشون نکنه. چندین بار ملاقات با روانپزشک هنوز هم نتونسته اثز مفیدی داشته باشه. از اتاقش که بیرون میرفتم داد زد: " آهای پرشیایی، اول ببین کسی تو راهرو نیست بعد برو بیرون...نکنه شوهرم فهمیده باشه اینجام!"
...
حقیقتا از در مرکز که اومدم بیرون به دو طرف خیابون نگاه کردم دنبال یک مرد سبزه گشتم که دستش رو آلتشه و با دست دشگه اش داره دختری رو تو مرکز تهدید میکنه.







Saturday, August 14, 2004

٭ مادران تنها و بادهای موسمی
با تلاش زیاد یکی از دوستانم، که از فعالان حمایت از خانمهای طلاق گرفته اس بالاخره موفق شدم تو یکی از مراکز کمک به زنان و مادران تنها کاری داوطلبانه پیدا کنم، از اونهایی که به قول یکی از دوستهام اجرش با مریم مقدسه!!
دیروز عصر جمعه اولین روز کار و در واقع آشنایی با کارم بود. این مرکز که 80 خانم رو تحت پوشش قرار میده بیشتر توسط اعضای افتخاری و داوطلب اداره میشه. آدرس این خانمها مخفیه و نه همسران اونها و نه خانواده هاشون از سکونت اونها در این مرکز اطلاعی ندارن. ورود من هم برای کار، هیچ ساده نبود و چندین و چند بار قسم خوردن و پای ورقه های مختلف رو امضا کردن ، بهم نشون داد که حواسم باید زیادی جمع باشه.
توی این مرکز ، میتونی همه جور آدمی رو پیدا کنی: زنان خارجی، دانمارکی، زنان مسن، دختران جوان، تحصیلکرده یا کم سواد... اما همه اونها در یک چیز مشترکن و اون اینکه به شدت از همسرانشون و یا خانواده های همسرانشون، البته ( بیشتر در مورد زنان پاکستانی و هندی)، آسیب های جدی دیدن و گاهی لکه های کبود روی بدن و صورت و یا زخمهای بهبود یافته و در حال بهبودشون به خوبی داستان این آسیبها رو تعریف میکنن. توی پرونده ها، وقتی عکس همسرانشون رو میبینی باورت نمیشه که این آدم میتونه این بلا رو سر کسی بیاره. همکارم میگه:" نمیدونیم تحت چه شرایطی این مرد حاضر شده زنش رو با چاقو زخمی بکنه و یاچرا برادر شوهر این خانم با لگد کلیه اش رو ترکانده، اما اونچه به حتم میشه در موردش گفت اینه که هیچ انسانی شایسته چنین رفتاری نیست".
رییس بخشی که من قراره توش کار کنم در جواب من که پرسیدم هر سال چند نفر به این مرکز میان گفت: میدونی وضع این خانمها مثل بادهای موسمیه! گاهی وزش شدیدتری داره و گاهی ضعیف تر و شدتش رو حال و هوای همسرانشون تعیین میکنه، اما باور کن تابستونها بیشتره!!
دیشب که اومدم خونه از فکر چهره هایی که دیده بودم بیرون نمیرفتم.







Tuesday, August 10, 2004

٭ کانون وبلاگ نویسان ایرانی
بعد از چند سالی که تاریخ وبلاگ نویسی در ایران میگذره بالاخره قرار شده کانونی برپا بشه و وبلاگ نویس ایرانی طعم با هم بودن رو در این دنیایی که کاملا خصوصی به نظر میاد، بچشه. برای ما که متاسفانه هرگز موفق نشدیم از مزایای اتحادیه داشتن و صنف بازی و حمایتهای اون در عمل بهره ببریم، - شاید اصلا ضرورتش رو هم تا حالا حس نکردیم و یا اگر حس کردیم فشارهای موجود اجازه پیشرفت بهمون ندادن- این بهترین فرصته که خودمون رو امتحان کنیم و ببینیم راستی راستی حالا که موقعیتش هست آیا میتونیم راهی به جایی ببریم و به قول شبح عزیز این توهم رو از بین ببریم که ایرانی ها نمیتونن کار جمعی انجام بدن.
هاله عزیز مفصلا در این مورد نوشته. بد نیست اگر خودمون رو تو گود بندازیم و حدالاقل شروع خوبی برای کانون ایجاد کنیم. خود من روی تعریف مورد پنجم اساسنامه دچار مشکل فلسفی با خودم هستم و دلم میخواد بدونم سیاسی بودن و نبودن در این کانون چه معنایی میده؟ اگر کسی گفت جناب رفسنجانی خدای ناکرده کمی پرخوری میفرماین، وارد سیاست شده یا نه؟؟!!! نخندین، به جان خودم هر اساسنامه ای باید اونقدر روشن باشه که جای هیچ شکی نگذاره و من و شمایی هم که عضوش هستیم بتونیم با کمک همین وضوح از بند بند اون دفاع کنیم. تعارف بردار نیست و کسی هم برای شوخی عضو هیچ کانونی نمیشه، میشه؟؟!!







Monday, August 09, 2004

٭ ...
اونقدر دست تو موهام کشیده بود که کم کم پوست سرم داشت مور مور میشد اما چیزی نمیگفتم. کمی گرفته بود با اینحال هر بار که نگاهش میکردم لبخند توی صورتش پهن میشد. به هیچ چیز خاصی فکر نمیکردم. مدتها بود که منتظر این حرفها بودیم و شنیدنش به صورت مستقیم تاثیری رومون نمیگذاشت. پروفسور سوناگوآ شروع کرد به حرف زدن و راههایی رو که میتونستیم انتخاب کنیم جلوی پامون گذاشت. خوب میدونستم چی میخواد بگه و اصلا سورپرایزی در کار نبود. زیاد تو صورت من دقیق نمیشد، شاید برای اینکه سربه هوایی ام رو حس کرده بود. حوصله این حرفهای تکراری رو نداشتم اما خوب برای خاطر فراز بود. نیم ساعتی یکریز حرف زد و چیزهایی پرسید که من با بی میلی و فراز با کمال میل جواب دادیم. دست آخر گفت میخواد تنهایی با فراز صحبت کنه. بلند شدم که برم بیرون فراز گفت: ما دو تا هیچ مسئله خصوصی نداریم میتونین بگین. کمی مکث کرد و به من خیره شد. نشستم. خیلی آروم و با ادا اطوارهای کاملا حساب شده به فراز گفت: ممکنه این مسئله روی رابطه سکس شما اثر بگذاره...بالاخره برای شما سخت تره! از تمام امکانات موجود میتونین استفاده کنین و حتی به عنوان آخرین راه حل میتونین به فرزندی پبذیرین!
با خودم فکر کردم هیچی بدتر از حرف زدن با یک پروفسور احمق نیست!! پرسید: خوب نظرتون چیه؟ فراز نگاهی به من انداخت، به فارسی بهش گفتم: این بابا خیلی خره، پاشو که اصلا حال شنیدن حرف اضافه رو ندارم...صبر کن هر وقت رابطه من و تو به هم خورد بیاییم پیش اینشون... فراز لبخند زد و گفت سخت نگیر میخواد راهنمایی کنه. حق داشت، من حوصله نداشتم.
دست دادیم و بلند شدیم. توی راه تا ماشین دست انداختم دور کمر فراز.خودم رو چسبوندم به بازوش، دلم میخواست میفهمیدم همین الان به چی فکر میکنه. توی ماشین بهم خیره شد...ده ثانیه...بیست ثانیه...نمیدونم... گفت: خوب؟ گفتم: فعلا در موردش نه حرف بزنیم و نه فکر کنیم.
خسته بودم. میدونست که ناراحت نیستم. اما نمیدونست که چقدر دلم میخواست میتونستم با یک پاک کن حرفهایی رو که پروفسور نادان لحظات آخر بهمون زده بود از تو ذهنش پاک کنم. چقدر خوبه که دنیای ما و پروفسور یکی نیست و من مجبور نیستم حرفهای کتابی اش رو دوباره بشنوم و چقدر من همین لحظه تشنه یک بوسه ام از این مردی که کنارم نشسته و داره اینجوری نگاهم میکنه. بغلش کردم تا دلم خواست بوسیدمش. بوسه هایی تازه و شیرین و مهربون. چند سال پیش هم برای اولین بار به همین شیرینی هم رو بوسیده بودیم؟







Wednesday, August 04, 2004

٭ ما، هیچ، ما عورت!

همه شنیدن که مردن حقه. شکایتی هم نیست!! کار طبیعت باشه یا نباشه، شعوری دست داشته باشه یا نه، در هر حال برای توازن بقا، مرگ لازمه. اما بعضی مرگهاآنچنان ریشه در جهالت دارن و آنچنان بیچارگی یک ملت رو فریاد میزنن که نمیشه هیچ قانونی براشون گذاشت.
بلبشوی کشورمون کار رو به جایی رسونده که گویا خودسوزی و دگرسوزی با آتش، مرهمی به روی افکار بو گرفته نبوده و به همین دلیل روش جدیدی عرضه شده که به نظر میرسه خیلی سریع تر پاسخ میده. از اونجایی زنان کاره ای نیستن و در طول حیات بی ارزش خودشون تنها و تنها به ناموس تبدیل شدن و نه چیز دیگه، و از اونجایی که هویت و حق حیات زن اسیر در سنت و جهالت رو، صاحبان ناموس تایین میکنن، این مالکان ناموس میتونن با حمایت یک قانون تار عنکبوت زده، به روی همسرشون اسید بپاشن و دنیا رو از وجود یک ناموس احیانا بربادرفته خلاص کنن.
زنان ما رو دارن به هیچ تبدیل میکنن. به ما زنان دو عنوان بیشترداده نشده: یا ناموس هستیم، یا عورت. باور ندارین؟ نظری به قوانین بندازین و ببینین اونچه قراره از من و شما در مقابل بی رحمی ها حمایت کنه، ما رو با چه عنوانی خطاب میکنه.
ناموسان عزیز، برای خاطر خودتون تکونی بخورین.







Sunday, August 01, 2004

٭ یک روز با برنامه!

دیروز شنبه، هوای خوبی داشتیم. برنامه این بود که بریم دریا. تقریبا همه چیز رو آماده کرده بودم که تلفن زنگ زد. یکی از دوستان قدیمی فراز بود که به مناسبت پیدا کردن کار جدید، دوستان رو دعوت کرده بود برای گریل. با سر بهش علامت دادم نه، و وسایلمون رو دم در نشونش دادم اما به نظر میرسید که تعارفات این آقا خیلی محکم بوده. میشنیدم که چطور فراز طفلی در حال جنگ برای عدم قبول دعوته. جمله آخرش که گفت:" چشم، اما اجازه بده از هستی بپرسم که برنامه ای نداره!" و بعد یک مکث کوتاه و بعد هم " نه، گویا قرار بود..." و جمله نا تمام و در نهایت" باشه حتما" بهم فهموند که دریا بی دریا! ناباورانه به فراز نگاه کردم و وقتی فهمیدم که گویا همه چی تموم شده تبدیل شدم به یک بمب عصبانیت و چون لازم بود مقصری این وسط باشه و جز من و فراز کس دیگه ای تو خونه نبود ...طبیعیه که داد و بیدادم به سرش بلند شد.
من اسم این خانم و آقا رو گذاشتم خانواده تناردیه. فراز هیچ از این اسم گذاری خوشش نمیاد و معتقده نباید برای کسی اسم گذاشت. من هم با بخش آخر حرفش موافقم اما این زوج، اونقدر به خانواده تناردیه بینوایان شباهت دارن که گفتنی نیست. به دو دلیل عمده هر بار من و آقای تناردیه یک جا باشیم حتما دعوامون میشه . اولا به شدت سلطنت طلبه و از اونهاست که خیال میکنه رضا شاه دوم از غضه ملت ایران داره پیر میشه! و دوم اینکه هنوز هم خیال میکنه حتی مجلس گریل در طبیعت هم باید زنانه مردانه باشه!!
توی ماشین دلم نمیخواست با فراز حرف بزنم. خیلی عصبانی بودم و عذرخواهی هاش هم نتونست کمکی بکنه. البته میدونستم که در معرض چه تعارفاتی قرار گرفته و شاید اگر خودم هم جاش بودم همین وضع پیش میاومد. وقتی رسیدیم خیلی آروم گفت: لطف کن اصلا با این آدم بحث نکن، باشه؟" جوابی ندادم اصلا دلم دعوا میخواست. روزمون خراب شده بود و از این بدتر هم نمیشد و حالا علاوه بر اینکه باید آدمی رو تحمل میکردم که ازش خوشم نمی اومد، با فراز هم حرفم شده بود و مثل دختر بچه ها ازش قهر کرده بودم. توی ذهنم حرفهایی رو که امکان داشت از آقای تناردیه بشنوم رو مرور میکردم و به همون اندازه که از جوابهاش حرصم میگرفت از فراز هم عصبانی میشدم. فراز گفت:" اینهمه ناراحتی نداره، داره؟ خوب میخواهی همین الان بگم نمیایم؟ یه بهانه ای میارم دیگه! تو تا شب میخوای ساکت بمونی؟؟" من فقط ساکت بودم همین.
از ماشین پیاده شدیم و من از همون موقع خودم رو برای یک جنگ حسابی با آقای تناردیه آماده کردم اما خوشبختانه امکان این جنگ پیش نیومد. فراز که با یک لیوان نوشابه خنک ایستاد روبروم، مثل پدربزرگم پیشونیم رو بوسی و با خنده گفت: "هوا هنوز هم خوبه، دور و بر هم که جنگله، باز هم میتونیم تنها باشیم..." دیگه نه از عصبانیت خبری بود و نه درگیری ذهنی با آقای تناردیه یادم مونده بود و نه دلم میخواست حتی به خودم فکر کنم.








Home